تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

جیکس وار و کوچولو...

 

یادم اومد توی پست قبل چی یادم رفته بود....

اول آبان تولد کوچولو می نویسد بود و این یعنی ۵سال کوچولو می نویسد تموم شد ورفت توی ۶ ساااااااااااال

کوچولو  می نویسد تولد مبارک...

توی این ۵سال حرفهای زیادی اینجا نوشته شد و نوشته های زیادی گفته شد..هم تو قالب قبلی و هم همینجا که هستم... نمی دونم تا کی ولی کوچولو همچنان و حالا حالا ها تصمیم دارد که بنویسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:36  توسط کوچولو  | 

 

یه مهمونی با کلی خنده و جالبه که هنوزم بعد از گذشت اینهمه سال از اون یافته، ولی تغییری در اصلش بوجود نیومده و هنوزم وقتی فک می کنی می گه نمی گه و وقتی فک میکنی نمی گه می گه!....موش مهربون و دختر خاله کلی ازم تعریف کردن ویه کم از اون نظر به خودم امیدوار شدم...اما انگار دیگه زیادی اروپایی شدم و یقیه اینجوری نیستن!هاهاها..خرس مهربون هم هنوز خره واز یار دبستانی خوش آمدی داشته! بعدم اینکه کلن خوب بود.همچین فضایی رو لازم داشتم.یه مهمونی که با روزای عادی فرق داره...

-----------------------------------------

برای اولین بار توی بیداری خواب موندم! خیلی حس جالبی بود و باسرعت برق و باد خودمو به برنامه رسوندم وهنوزم نمیدونم چطور این پدیده ی توی بیداری خواب موندن اتفاق می افته اما بدک هم نبود...وااای فراموش نمی کنم پنجشنبه این هفته ساعت ۵:۰۶دقیقه رو!

مممم بازم نشد برم انقلاب .از ترس بارون وبی ماشینیش با پونه رفتم زبان و روز زوجه امروز و این می شه که این شد! ترم داره تموم می شه من هنوز کتاب ندارم! حال و حوصله خانم جامعه شناسی جنگ که جز چیزای کتاب چیزی بهمون نمیگه  رو ندارم فردا و کاش می شد بازم بپیچونم!

شاید اون برخورد بد بود اما اگه ۱۰۰بار هم بر گردم به عقب بازم همین کار رو انجام می دم...به هر حال دل شکستن هنر نمی باشد! و منم باید پیروی کنم واینا.البته همچنین شما!...یه چیزایی بود که می خواستم حتمن اینجا بنویسم اما یادم نیست الان!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط کوچولو  | 

 

یه مزه سرد از روزهایی بدون هرگونه بو و مزه.که میگذره پر هیاهو...یه لحظه بین این هیاهو وایسا! ببین تو می خوای آخرش که چی؟ تو که اون هدفو داری پس اینا  چیه؟..بی خیال بابا تو به صورتک پاییزی که از اوایل تابستون همراهته نگاه کن.ببین چقدر خوشحاله که فصلش شده...یاد بگیر.روی برگهای خشک راه برو و یاد روزهای مدرسه که نه!یاد همین روزها رو بساز.... یاد بساز.بی خیال زنده کردن یادها.همین امروز می مونه واسه  بعدنا که گذشته شد زنده می شه دیگه..زمان و مکان خودش مشخص می شه تو فقط بیافرین!

دوست جوونم و فیلم و عکسی از فرنگ که منو یاد شبهای روی جدول های میرداماد می اندازه و حیف این سرعت اینترنت و من که بازم اگه کسی در مورد دووست جوووونم بخواد لب تر کنه غیرتی می شم....مممم..تهنایی به امید در اومدن از تهنایی خیلی لذت بخش می گذره...بخاطرت که شمعها رو روشن می کنم با اون اعمال معین کلی گل توی دلم جوونه می زنه....مممم.مسخره!چه احمقانه و اینا.

یه سفر تنهایی با یه دوری نسبتن پایدار از همه چیز به درد می خوره.به درد همه چیز می خوره.سفر، پیدا شو!

---------------------------------

آدم های مختلف اطرافم رومی بینم.موقعیتشون.چیزی که از زندگیشون می دونم.شرایطی که برداشت منه.شاید خیلی هاش از گفته های خودشون باشه.شایدم نزدیکتر.خودمو می ذارم جای اونا.فکر میکنم  که اگه "من" بودم.چی؟حالا این برنامه این چند روز گذشته بود.جای دیگران "من"بودن.خیلی جالب بود.واقعی و قابل بحث.خیلی این جمله رو  شنیدم که "خودتو بذار جای من..." اما چی شد که این روزا تصمیم گرفتم این کارو کنم نمی دونم.اما تجربه جالبی بود و چیزای زیادی یاد گرفتم.دستگیریم زیاد بود...از سر شلوغی وقتی یه ساعتی پیدا میکنم که بتونم دراز بکشم با این فکرا ،با نگاه به  دهها عکسی که روی دیوار اتاقه و خیلی از ادمها و لحظه ها  و رویدادها رو به یادم میاره، تجربه های بزرگی بدست میارم که شاید در نظر اول خیلی هم مهم نباشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:0  توسط کوچولو  | 

 

روزای قبل خیلی اومدم اینجا.این صفحه رو باز کردم که بنویسم اما ننوشتم...بلخره الان شد انگار!

تلفن دیشب دووست جووونم و شنیدن صداش برام خیلی خوب بودو همینطور بچه محل.خوشحالم بخاطر کمک خدا و آفرینش معجزه و خانمی که زرافه  و همه حیوونا رو دوست داره و درست می کنه...خیلی کلن شادیدم و حالم بهتره الان...مممم..

موهام رو یه کم رنگیدم و امروز بخاطر کم خوابی روزهای گذشته با اینکه صبح بیدار شدم وخوابم هم نمی اومد اما قید نشگاه رو زدم و نرفتم و خوب کارم نرفتم و موندم خونه.بعد از یک ماه یه روز موندم خونه...با پسرم چتیدم و براش گفتم که چه می کنم و گفت که بابا خیلی شلوغی اما خوبه که قبول داره زندگی باید شلوغ باشه...

در کنار همه خبرهای خوشحال کننده ۲ تا موضوع ناراحت کننده هم برای دوتا از اطرافیان وجود داره که اینروزا وقت زیادی از فکرم رو می گیره.باور نمی شه کرد بخشهاییش رو!! چجوری آخه ممکنه؟ اینه که نباید هیچ کسی رو بزرگ دید..نمی دونم آدما چجوری اینجوری می شن.فقط امیدوارم خودم اینجوری نشم.انقدر تغییر.ظاهر یه جور.باطن ۱۸۰ درجه تفاوت! سخته ولی به قولت اگه دژهای درونی محکم وقوی باشه دیگه تاثیر گذاری محیط و دیگران اهمیتی نداره.از اون روز سر کلاس دارم روی همینا کار می کنم..مرسی که گفتی.نمی دونستم با خانم دکتر همه چی بلد باید چه کرد...هم سکوت بی معنا بود هم داد و قال کردن مثل بچه های دیگه.فعلن که ترجیح می دم کتابای نیمه تمومم رو ببرم سر کلاسش و تموم کنم.۳ واحد یعنی تا آخر ترم میشه کلی کتاب خوند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:51  توسط کوچولو  | 

 

صدات بلنده.هدفون می ذارم که نشنوم.اما نمی شه.صدات خیلی بلنده.یه فکری بکن.صداتوبیار پایین.تقصیر هدفون چیه؟؟

------------------------

مثل وقتایی که دم دریا وایسادی و با اومدن هر موج پاهات فرو می ره توی شنها ویه احساس خوب میاد درونت .انگار داری غرق می شی،اما نمی شی.شنها و آب دریا و موج خیلی غوغا می آفرینن و چقدر فاصله کمیه بین  غرق شدن و غرق نشدن.موجها کمکی بهت نمیکنن.خودت باید پاهاتو تکون بدی.هرچی عمق حضور پاهات بین شنها بیشتر باشه، بیرون آوردنش هم سخت تره.اما غیر ممکن وجود نداره....ممم..حالا دیروز و روز قبلش و روز قبل ترش و روز قبل تر ترش و امروز هم مثل کلی موج بودن و انگار شنها هم کار خودشون رو با قدرت انجام می دادن... عمق حضور پاهام بیشتر می شد و بیشتر...اما امروز  موجها کمک کردن که پاهام به هر سختی که بود از شنها جدا بشه...یادم نمی ره.اونروزا رو.این روزا رو.اما هنوزم گذشته رو با خودم حمل نمی کنم.اتفاقات گذشته مال گذشته است.الان که امروزه.امروز یعنی حال.نه گذشته.اگه نمی دونی برو ادبیات دوم راهنمایی رو بخون!

"من بیخ خ خ خ "    بخاطر اتفاق پنجشنبه و اینکه ط می گه باید اینا رو نگه داشت و..خوب باشه نگه می دارم!

آهان! کلی رفتم مهمونی غیر پیش ش ش بینی امروز. و خیلی خوبه که نشگاه هنوز سر و سامون نداره و این هفته هم می شه کلاسهارو پیچوند و البته نباید یادم بره که این ترم ها که مونده باید برای اولین بار توی تاریخ تحصیلم نمره برام مهم باشه! بعدم که م.ب.جووون و صفا که کلی منو از حال بدی نجات دادن و فامیل م.ب جوون اینا که انقده زیادن که از هر اسم به طور میانگین ۵ تا دارن...مادر شوهر وعروس هم اسم و فامیل!! بعدم که خونه پدری انگار مسافرت بود واسم و دلم میخواست یه اینجایی داشتم که ۵ روز بدون هیچ ارتباط و دیدن کسی.تنها.توی اون هوا و فضا می تونستم بمونم و خالی شم از این احساس حباب در اطراف بودن و خوب البته همون چند ساعت هم کلی تزریق خوبی بود.بعدم که کلی با صفا در مورد فیلم و آینده وخاطراتش  مخ همو خوردیم. خیلی خوبه بچه آدم اینجوری بشه.آدم خیالش راحته که شعورش به اداره زندگیش می رسه. ماجرای گوشی دزدی مهم بود اما وقتی از مهمی افتاد که ماجرای بها وباغ و آقا خوش تیپه و گودرزی جون تعریف شد وبعدم که سفر به هلند و ۱۰۰ میلیون تقدیم تو باد! دلمو شیکوندی برو حالشوببر.۳۰ تا خانم رو با هم همراه داشتن هم هنره!مدیریت به این می گن!!البته به هر حال هر مدیری هم می تونه رو دست بخوره!!!...حالا مهم اینه  که کلی خالی شدم و واسه من که به عمرم قبلن هم فقط یه بار درد و دل اینجوری داشتم یه دنیا بود...خودم صبح یه کیک خارجی که به تاریخ خارجیاااااا ۲ روز تا انقضاش مونده بود دادم به یه بچه و بعد که کاپوچینو رو خوردم خیلی بهم چسبید...هاهاها...

وااااای دووووست جوونم الان خارجه! کلی بار حمل کرده.از این سر شهر به اون سر شهر.کلی بار رفتنش رو دوشمه که همه رفتار وزندگیم رو تحت القطر قرار داده(یه چیزی بیشتر از تحت الشعاع!) واینکه هی واسش فوووت می کنم اما نمی دونم می رسه یا نه ...دوووست جووونم انقده تنهاشدم .انقده بده. نبودی که دیروز و روز قبلش و روز قبل ترش و روز قبل تر ترش و امروز رو بهت بگم و خوب شم.بگم، تا صبح که بیدار میشم چشام یه پف وحشتناک وتابلو نداشته باشه تا غروب! اما م.ب.جوون کلی بود امروز و فردا دیگه مثل دیروز و روز قبلش و روز قبل ترش و روز قبل تر ترش و امروز  نیست.می بینی هنوز چقدر نزدیکی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:48  توسط کوچولو  | 

 

یه ذهن پر از سه نقطه و دونقطه و تک  نقطه.بدون هیچ ویرگول(ر...) یا مکثی.تولید نقطه راحته اما رهایی از دست نقطه ها به این راحتیا نیست...تا حالا انقدر زیاد به نقطه ها فکر نکرده بودم.و اینقدر زیاد حسشون نکرده بودم.نه علامت سوال، نه علامت تعجب، همه علامتها شدن نقطه . نقطه های جورواجور... راستی دوست جوونممم دیگه اون سوال رو از خودم نمی پرسم.چون اون سوال هم شده چند تا نقطه وعلامت سوالی ندارم براش.اون جمله سوالی محکم حالا شده یه جمله خبری آروم که استحکامش عدد نیست و چند تا نقطه است..خلاصه اینکه...خلاصه ندارم.نقطه.

-----------------------------

این چند روز هوا خیلی هوایی شده و زده به سرش که پاییز رو زود به خوردمون بده...خوب البته اونقدر سرد هست که نی نی ها سرما بخورن اما به سردی اونجا نیست که به ۴۸ درجه زیر صفر هم می رسه...باید آماده بشی...بارون خوبه و اون تمیزی و لطافتی که میاره بی نظیره...نمی شه درموردش توضیح داد...به کوچولو کله شلغمی که مریض شده و دیشب نای تکون خوردن وشیطونی نداشت توضیح دادم که تابستون بود بعد یهو دلش خواست زمستون بشه بعد زمستون نذاشت و زود  پاییز شد و سرد شد و تو سرما خوردی و کلاغه و میو ناراحت شدن برات بعد... مثل اینکه داستان جالبی بود براش و تونست توی اون تب یه کم آرومش کنه و یه لبخند بزنه..به هر حال واسه ورود به دنیای کوچولوهای کله شلغمی این چیزا کافی نیست اما حداقل اینجوری فاصله ها کم میشه...پنجره رو نبند .باور کن ارزششوداره. بوی مدرسه میاد. بوی روز اول مدرسه نه هااا.بوی آبان میاد.بوی آشنایی که پر از خاطره و احساسهای بی مثاله...جالبه که دانشگاه هیچ بویی نداره.تا آخر عمر هم وقتی مهر می شه بوی مدرسه میاد نه بوی دانشگاه...مممممممممممم..دوست دارم..این بو یه حس خوبی بهم تزریق می کنه که با اون ناراحتیه و نقطه ها تلفیق می شه ویه حس جدیدی رو برام می سازه که با شب همخونی دار...با امشب.فردا شب و فردا تر ها!..هیچ وقت نمی فهمم چرا بعضیا می گن از پاییز بدم میاد.از زمستون بدم میاد.یا از بهار بدم میاد.یا از تابستون بیزارم...همه فصلها آدمو دلتنگ می کنه. خوشحال می کنه.نمی تونم از هیچ کدوم بگذرم...راستی!مرسی خداجون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط کوچولو  | 

 

نمی دونی!شایدم بدونی..اماالان دیگه دلم واقعن لرزید..از رفتنت.از قطعی شدن رفتنت.هفته دیگه این موقع تو کجای کره زمینی و من کجا...می دونم همه می گن مهم دله! اما الان نه....سخته برام.برخلاف تو که می گی هیچ احساسی نداری به هیچی، شاید اگه جای من بودی همین احساسو داشتی. نمی دونم چه احساسی. نمی تونم بگم چه احساسی...خیلی خودمو کنترل کردم که وسط اون خنده ها پشت تلفن گریه نکنم...اما الان بعد از مدتها بغضم گرفت...از رفتنت.از دور شدنت.از تنها شدنم.از تنها شدنیم!  اما خوشحالم که کارت جور شد. خودم چقدر دعا می کردم که کارت جور بشه... چقدر نگران بودم که نکنه جور نشه... اما الان!! وااای کاش بین این همه بی حسی، حس منو می فهمیدی.می دونم می فهمی. دووست جووونمممم..نقطه...ما...منیم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط کوچولو  | 

 

دیر به دیر..با فاصله...تو کجایی...من کجام...خوب می دونم که اینجا کجاست...با فاصله...

------------------------

این روزای آخر تابستون خیلی گردش خوبه! یعنی بیشتر افطار باگروههای مختلف دوستان بیرون رفتن خوب بود برام و یه کم از اون جو خستگی و بی مسافرتی دورم کرد...البته هنوزم دلم مسافرت زیاد بدون گوشی موبایل وفکر می خوادهااااااا! اون شب که با هری پاتر رفتیم چهل وهفته بعدشم با استرابری و نعنا و حاج آقا - بچم ها ا ا ا رفتیم و جای دوووست جوونممم خالی بود...و اقای موبایل فروش علاءالدین که با خانم تاتو و کاشت ناخن خوب بودن و محبت رو جاری می دونستن و اکیپ تغییر شده.کلن اینجور گردشها که ظرف چند ساعت جور می شه خیلی خوبه وبیشتر از گردش های برنامه ریزی شده خوبه... دیشبم که با پدرم و صاحب طبلی و یکی دیگه و یکی که اخر اسمش برام" جون "داره بازم بدون برنامه وظرف یه تصمیم۱۵ دقیقه ای رفتیم کوه پیش الماس که صفا میگفت کوه که نه!اینجا همش کوهه...و کلی خوب بود و عکسهای خوب دارم الان وشوخی شهرستانی صاحب طبلی که همه شنیدن حتا اون دوستی که اخر اسمش جون داره واز شاهکارهای زندگی منه.جزو اون دسته از دوستامه که از دوست بودن باهاشون مسرورم و خوشحالم و خلاصه این روزها هیچ پیشنهاد گردشی رو رد نمی کنم..دلم نیومد این اتفاقا رو ننویسم.چون خیلی واسم خوب بود ولحظه های خوب باید زیاد مرور بشه...

دلم برای کوه رفتن توی صبح جمعه تنگیده و کاش اونروز که با حرکت  اغتشاشگران(!) که کنسل شد رو دوباره می ذاشتی...

یه بار یه سالی یه کاری کردم که یادمه بعدش خیلی خوب بود.یه احساس خیلی خوب شخصی بود که لنگه نداره! با خوندن این مطلب یاد اون موقع افتادم.گفتم شاید بتونم دوباره امتحان کنم وتکرار کنم..اگه تلاش کنم شاید بشه عادتم بشه..(البته من به "شاید" اعتقاد ندارم.حتمن!)...از الان شروع می شه: هفته بدون دروغ کوچیک، متوسط و بزرگ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:43  توسط کوچولو  | 

 

استخر بعد ازافطار خیلی خوبه و انگار یه جوریه که مثل همه جا نیست که شب تا دیر وقت بتونی بری استخر عمومی بانوانانه توی این مملکت و همین ارزش بینی دردشو داره! فکر اینکه هفته دیگه پرتشون می کنن توی استخر ورزشگاه آزادی وباید خودشونو نجات بدن هم جالبه و خوب می خواست مهماندار نشه!!!من که زیادی انرژی داشتم و یه کم شاد بودن بسی خوب بود....روزه نگرفتن یا گرفتن یه ماجرای شخصیه که اگه جمعی شد بهتره نباشه! امسال مثل هر سال نیستم.ته دلم چیزی نیست که بخاطرش روزه بگیرم.بخاطرش هیجان رفتن به نماز عید توی مصلا داشته باشم.بخاطش یه جوری بشم که فقط توی ماه رمضون می شه اونجوری شد. دکتر در مقابل این حرفام با تعجب گفت: مگه می شه؟مگه روزه دل بخواهیه؟ خدا گفته.مگه می شه بگی احساسی واسه این کار ندارم؟.. دکتر رو خیلی قبول دارم و از اینکه دندونام توی زندانش اسیرن هم راضیم اما اینبار حرفمو نفهمید و کو حال که بخوام توضیح بدم براش..حالا اصلن چیو توضیح بدم؟مگه خودم دقیقن میدونم..اگرم بدونم نمی تونم بگم...هر کی از منظر خودش نگاه می کنه و کسی نظر منو درک نمی کنه..برام مهم نیست دیگران چه فکری کنن.همونطور که سالهایی که بین جمع روزه نگیر به تنهایی روزه می گرفتم برام مهم نبود که بقیه چه فکری می کنن.چه اعتقادی دارن .مهم نبودن نه به معنی به جهنم ها!به معنی اینکه سرت به کار خودت و به دل خودت بودن.یا شایدم یه معنی بهتر.نمیدونم.این چیزا مال خود آدمه.خود آدم و خدا.خدایی که من جز مهربونی و صفات خوب ازش چیزی نشنیدم.چیزی نگرفم.چیزی حس نکردم. تصور من از خدا خیلی خوب و زیباست.تصور خودمه.برداشت خودمه.لازم نیست به کسی توضیح بدم. ترس از خدا ندارم.چون دوسش دارم.چون دوسم داره.چون خیلی کنارمه.چون بهترین دوستمه اگه اون جور که خواسته اونجور کهبه دلم میاندازه نباشم خیلی  ازش خجالت می کشم.این رو شما بهش می گین ترس!!!..ترس از خدا؟ از خدایی که از هر کی ترسیدی هرجا لرزیدی فقط می شه بری پیش اون؟ از خدایی که فکر کردن بهش، دل بستن بهش، همه چیزبی نهایت می شه...حتا الانم نمی خوام بنویسم.نمی خوام از تصورم از خدا بنویسم.چون ماجرا بزرگتر از این حرفهاست.ماجرای من وخدا. ماجرای هر موجودی با خدا.نمی شه بگم.نمی تونم بگم.نمی خوام بگم!...چقدر خوب بود اگه می تونستم این ماجرا رو بگم.بنویسم...اونوقت این می شد بهترین نوشته زندگیم.

وقتی ماه کامل می شه همه فکرهای خوب واسه همه میاد به ذهنم..مثل الان که کامله!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط کوچولو  | 

 

دوست داشت واسه یه لحظه..نه!واسه چند لحظه مثل اون سالی...نه!اون سالهایی  که مجبور بود هی فرار کنه،فرار می کرد. به کجا و تا کی اهمیتی نداره اما هیچوقتش معنا داره...اما نشد.باز مخمصه! مسخره است این واژه ی "باز". منو با خودش به جاهایی می بره که دوست ندارم ببره و حتا حال تکرار هم نداری و نهایتش توی ذهنت تصور کنی...این احساس که داری الکی وقت تلف می کنی هم می تونه احساس کشنده ای باشه هم می تونه اونقدر بی اهمیت باشه که حتا حسش نکنی و باز دوم شخص مفرد و کتاب ادبیات دوم دبیرستان با معلم ادبیات اول و دوم راهنمایی واون تابلو رنگ روغن که لنگش توی آشپزخونتونه! حالا هی بدو بدو بدو.اه!هر چی نوشتی پرید.مثل همیشه، "باز" .از این تکرار ها کجا رو می خوای کشف کنی...بری بری بری..از کی؟کجا؟تا کی؟ همیشه داره می ره. نمی دونه کجاست. کجا می خواد بره.نه نه!می دونه.معلومه.اما یه کم نفس کم داره..تو که جوونی بابا! منوببین کمر درد و پا درد و هزارتا درد دارم من سن تو بودم....همه اینا رو می دونه و هی می شنوه اما خوب باید به بقیه هم حق بده. انگار همین الان ۷کیلومتر یه نفس دویدی و دیگه نفسی برات نمونده. البته از من می شنوی بهتر که نمی دونن.اگه بدونن اولن باور نمی کنن بعدم هی باید بگی بگی بگی!..می دونم که نمی دونی کجایی.تنهایی اما.موندی تنها.وااااای که چقدر بده این دل نگرونی هات..نگران بعد وبعدتر و بعدی ها.نباش ولی. دلواپس کتابهای نیمه تموم که هر روز تعدادش بیشتر می شه نباش...انگار دیگه اصلن بلد نیست یه کتاب رو تموم کنه..شایدم هست.این برداشت هم مهم نیست. شاید دریا، شاید کویر، شاید جنگل.. نه!اینا همه خوبن.اینجاها جات نیست. برو یه جای دیگه..می دونی توی این مدت چندبار این چیزا رو شنیده..وقت الکی تلف می شه و هنوز ته وجودت یه نگرانی های اینجوری هم هست که چرا؟ حالا اصلن چرا وقت الکی تلف نشه؟ جواب اینو می خواد!!! و این حرفا اما فایدشو اول پیدا کن..آخرش عذاب وجدان واست میمونه .مثل همیشه، "باز" .نذار این دفعه.اگه تونستی زمان رو نگهدار. واسه همه بهتره. واسه خودتم خوبه. حالا اگه جواب نداد هم اهمیتی نداره. یه شستشو همه چیز رو که نه! اما خیلی چیزا رو ردیف می کنه واست.ولی راستشو بخوای مطمئن نیستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:28  توسط کوچولو  |