تبليغاتX
کوچولو می‌نویسد

کوچولو می‌نویسد

امروز اولین روز از سال جدید زندگیم بود...من متولد شدم.دیروز.یه سال دیگه و یه 23 فروردین دیگه... .

هنوزم روز تولدم حس خیلی خوبی دارم و انگار یه آدم 25 ساله با یه آدم غیراز 25 ساله خیلی تفاوت داره... باید با سرعت زیاد این تفاوت ها رو بیابم و از یافته هام استفاده کنم....مامان موقع فووووت کردن شمع واینا هی ازم عکس می گرفت!!می گه می خوام سال دیگه روز تولدت به عکسهات نگاه کنم..همین حرف ها بهم سرعت می ده و البته یه کمی هم استرس که کلن استرس برا من معنایی نداره...حالا25 سالمه و مامان می گه باور نمی کنه که کوچکترین بچه اش 25 ساله باشه و از روز به دنیا اومدنم می گه و من با دقت گوش می کنم و حس خوبی دارم از شنیدن این ماجرا.ماجرای من.ماجرای من شدن.ماجرایی که 25 سال ادامه داشته و معلوم نیست توی سال 26 ام چطور پیش بره اما امیدوارم خیلی خوب پیش بره... .

سال جدید زندگیم شروع شد و باز به زندگی سلام می کنم...سلاااااااااااااااااااااامممممم من اوووومددددددمممممم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:44  توسط کوچولو  | 


مممم..بهار دل انگیزی است اما کمی دور!..یعنی یه جورایی توی بهارم اما همچی بهم نزدیک نیست..اینو چندبار  چندجا گفتم و از الان تصمیم دارم که دیگه به هیچ وجه نگم!!

به هرحال با اینکه عصرها سرکارم اما همینم خوبه و حس خوبیه تعطیلی از این دست که وقتی می خوام بدونم چندشنبه است باید یه کم فکر کنم و این وجه مشترک تمام عیدهامه...بامیم.ب.جون رفتیم عیددیدنی مادرجون و بعدم که من هی سعی کردم برنزه بشم و نشدم و البته آقای گورکن هم سرشار بود از خاطرات دست نخورده!!!...اولین ناهار فرحزاد یعنی اینکه من آمادم تا پایان سال هی بیامو جوجه با استخوان محبوبم را بخورم......توی سال جدید هنوز تصمیماتم رو ننوشتم اما یکیشون مشخص شد؛ اونم اینه که هر وقت تصمیم به انجام کاری گرفتم، پشت گوش نندازم و قبل از اینکه تصمیم کار بعدی بیاد، اول برم اونو انجام بدم.و به نظرم اگه این بشه خیلی خوبه.... .

هواگرم تر شده و خوشحالم از دیدن چندتا جوونه فسقلی.اما اینجاهایی که من این روزا بودم(جزخودم!) هیچ شکوفه ای نیست و بهاری متفاوت نمایان است...استرابری در یک قدمی خونه بخته و امسال نوروز متفاوتی داره و البته من توی سال قبل بهم ثابت شد که از این تفاوت ها بهم نمی سازه و کلن باید فکری نو دراندازم...!

به هر حال سال نو شده و باید خیلی خوب باشم.چون بهار فصل خودمه و فروردین ماه خودخودخودممم.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 12:53  توسط کوچولو  | 


هری پاتر رفته سرزمین چهارحرفی، و حالم یه جوریه...یه حس لبخندکش دارم که حتا می تونه اشک رو هم توی چشام بیاره...چنددقیقه پیش باهاش حرف زدم و نتونستم تحمل کنم..تحمل فکر کردن به دوری دوستای قدیمی زجرآوره...و نمیخوام باور کنم که اینجا نیست و رفته..دیگه اینجا نیست که همیشه باشه و هروقت به در بسته خوردم برگردم پیشش و بهش بگم:تو چقدر خوبی که همیشه هستی.من هی می رم و برمیگردم اما تو همیشه هستی.و اون هرهر بخنده.از اون خنده هایی که مخصوص خودش بود و گاهی حرصمو در میاورد از بس می خندید و من هی بهش غر می زدم...حالا که باهاش حرف زدم و دیدم حرفها و فکرهاشو واقعی کرد و رفته، دلم هم امیدواره و هم بد گرفته.....اون خونه ته کوچه تون روی کوهها، همسایه های با مزه تون که با من مهربون بودن، خونه خاله هات، فرحزاد و دربند، سینماها، جاده آبعلی و طرح نوشتنامون، باشگاه با سوسک های پروازی، تی شرت های به یاد موندنی، انگشتر گیاهی تو،دود های پی در پی، ترمینال غرب و سفرهای محصلانه تو، شال گردن ضایع،استرابری و پیشی مهربون اون شب، تونل رسالت و جیغ و دادمون به آسمون، پراید قرمره، ممممم چقدر خاطره دارم و منی که خیلی وقته به هیچ عنوان به مرور گذشته نمی پردازم، تند و تند دارم همه این چهار سال رو زیر و رو می کنم و نقطه پایانی نمی بینم.....ممممم.... تابلوهایی که تولدم بهم داد روی دیوار کنار پنجره است و تاج گلی که توی داماش برام درست کرد هم کنارشون روی دیواره و هر روز تمام این ماهها من باهاشون روزمو شروع کردم و با دیدنشون تموم و خیالم راحت بود که همین نزدیکی هایی!...اماحالاتو دوری..4سال نزدیک بودی.همیشه بودی.درهر شرایطی بودی.من نبودم، اما تو بودی.اما حالا...حالا رفتی.رفتی به اون سرزمین چهار حرفی که خیلی دوره.خیلی خیلی دور.و اینبار من هنوز اینجام و باز تنها.تو نیستی که بیام پیشت و هرهر به همه چیز بخندی و من حرص بخورم و بگم نخند!...کاش بودی.کاش بودی که بخندی و منم حرص بخورم اما آخرش بخندم... آرزو نمیکنم برگردی.اما آرزو می کنم خیلی زود ببینمت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 15:59  توسط کوچولو  | 


هوای عجیبی شده..آفتاب می شه.بهاری می شه.برف میاد.انگار بهاره اما زمستونش پررنگ تره..البته مهم اینه که 3روز گذشته آسمون آبی بود و پر از ابرهای سفید و چاقالو و باز کلی آرزو کردم کاش می شد برم روشون و ابرها منو دربر بگیرن...این روزها دلخوش اینم که زودتر هفته دوم فروردین بیاد و من برم به اون سفر و کلی شبدر بخورم و توی دشتها بدوم و کوه ببینم و بارون بخورم و هی نفس عمیق بکشم...خوبه.

مممممم...دوباره دارم خاله می شممممم..این دفعه ییهو خاله دوتا فسقلی می شم!...ممم حس خوبیه که برای بار دوم دارم خاله می شم و البته 4-5 ماهی مونده...البته دارم یه خاله دیگه هم می شم...خاله یه بچه دو رگه و خارجکی که می دونم شبیه مامانش می شه..هووورااااا..حالا باید از هر چیزی دوتا بخرم و البه حواسم باشه که خواهرزاده اولی هم این وسط ضربه روحی نخوره!...به هرحال خاله بودن حس خوبیه و خوشحالم که داره برام 3-4 برابر میشه...من از همه خواهرزاده ها استقبال می کنم و از همین الان شالگردن هاشونو سر انداختم!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 20:53  توسط کوچولو  | 

مممم...با اینکه هنوز هوا سرده اما بهار در راهه.اینو از عطسه های بدون محدودیت و نشتی بینی متوجه شدم و البته کوچولوی شماره 2 معتقده که بهار شده(!) چون سرخیابون ماهی قرمز می فروشه...!! دلیلش کاملن قانع کننده بود و من ترجیح دادم در مقابل این فسقلی بامزه سرتعظیم فرود آورم!

میم.ب.جون یگانه مشوق من در امر کوچولو نویسیه و خوب این جای امیدواریه توی این روزهایی که انقدر کار سرم ریخته که فرصت هیچ کار دیگه ای رو ندارم و البته یادم نمیره که مثلن برم از اون مانتوها بخرم و هی به خودم نگم که نخر نخر نخر!

یه شناخت نسبی پیدا کردم و تکلیفم رو توی اون زمینه مهم و خطرساز با خودم مشخص کردم...حالا احساس بهتری دارم...این منم.شاید همه جهان توی اون مورد خلاف من نظر بدن، اما این منم و همینکه فهمیدم «این منم» برام کافیه......یه امیدهایی در من زنده شده که حسش برام توی این شلوغی ها لذت بخشه...دلم بوی چمن می خواد با صدای گنجشکهای شاد!...دوست جوونممم داره زندگیشو توی خونه بخت خارج ادامه می ده و این خوبه که واسه 40نفر قرمه سبزی بپزی و به فکر موهات باشی...آرزوی خوشبختی در نزدیکی ات می باشد. دستت رو دراز کن و بردار!.......خلاصه که فقط یک سال باقی مونده و شاید هم کمتر!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:4  توسط کوچولو  | 


از سرمای بیکران حرف دارم تا روزهایی که از اینجا و همه جا دورم...حرفهایی که کمتر نوشته می شه و این خوب نیست...سفر سردی بود اما بدک نبود و اون لحظه که احساس می کردم توی قالب یخ ایستادم خوب بود و دلم می خواست با سرماش بمونم و سرما به اعماق وجودم نفوذ شدید داشته باشه...الانم که برفی شده و پونه بیچاره هی لیز می خوره و من بهش می خندم و اون وسط موبایل هی زنگ می خوره و بعدشم اینکه همیشه کارام زیاد بوده اما انگار الانا خیلی کار دارم و ترجیح می دم هی تعداد کارهامو نشمرم تا سخت نگذره یه وقت!

اومدی اما با اون yesای که در جواب فرستادی فهمیدم که باید اومدنت رو نادیده بگیرم و باز غمگین و در فکر گذشته های خوب روزگار بگذرونم...هربار که روی پیغام گیر با زبون مسخره اون خانمه پیغام گذاشتم با خودم می گفتم این دفعه دیگه حتمن جواب می ده ولی...مممممم...اشکال نداره..دوستمی.دوست دارم.و راضیم به راحتی و خوبیت، ولو اینکه من توش نباشم... هرچند سخته، اما تحمل می کنم دوست جوونممم... .

ماشین میم.ب.جون رو دزد برده و این توی کوران خستگی ها و تنهایی ها بدمزه می زنه..نمی دونم کی و با چه شهامتی جرات کرده اون ماشینی که همیشه وسط خیابون پارک می شه رو ببره، اما هر کی بوده خیلی نامرده !...

مممممم...شیرینی می خورم و سعی می کنم با بیشترین سرعتی که دارم از آدمهای دروغگو و بد خواه فاصله بگیرم....باید زودتر ورزش رو شروع کنم تاانرژیم واسه دویدن بیشتر بشه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:55  توسط کوچولو  | 


آخ جون! بلخره برف اومد... .خوبه امشب که من بیدار بودم و هی کار می کردم، برف اومددد تا اولین نفر ببینمش!...آسمون بلخره یادش افتاد که زمستونه...خوشحالم زمین سفید شده و می دونم که موش نرم و مهربونم هم الان خوشحاله!..کلن خوبه...حالا می شه باز توی سکوت و سفیدی فکرهای نارنجی ساخت و زار زار خندید!...ولی واقعن دلم شادشد.هرچند که امشب کلن شب عجیبی بود... .

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 5:56  توسط کوچولو  | 


هوا خیلی سرده و با اینکه این خنکی رو یه جورایی دوست می دارم و احساس می کنم توی یه قالب یخ ایستادم؛ اما از این سرمای بدون برف و بارون و رنگ زمستون زیاد دل خوشی ندارم...یه جوریه که مجابم می کنه برای بهار دلتنگی کنم و کم کم توی دلم بگم: پس کی بهار میادددد...خوب من متولد بهارم و بهار عالی تر از هر فصلیه برام..هرچند که تابستون و پاییز و زمستونم دوست می دارم اما نه اینجوریشو!..البته الان که آسمون پر از ابرهای قلمبه و سفیده و ماه نیمه است و مثل خورشید نورانی و البته ستاره هم داریم رو هم دوست دارم اما انگار توی بهار فعال تر می شم...! از اینکه این روزا خیلی تنبل شدم ناراضی ام و باید درستش کنم... .

دیدار با نعنا توی روزهای گذشته خوب بود و منو آروم می کنه این بانوی دوست داشتنی و بعد هم اینکه کلن خوبم.با اینکه کارها خیلی خیلی زیاد و اعصاب له کنه اما خوبم...انگیزه و انرژی گرفتم و با اینکه هنوز مشکلات درونی رو دارم اما خوشحالم که هست...براش دنبال یه اسمم اما هنوز به نتیجه ای نرسیدم... . به هر حال مرسی خدا جون که من توی این قایقه نشستم و فقط خودت هوامو داری که کدوم طرف برم.

دلم برای دووست جووونممم تنگ شده و هروقت که می زنگم باید پیغام خارجی بشنوم و پیغام بذارم که پش کوشی ی ی ی؟؟؟مممممم ممممممم.....



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:16  توسط کوچولو  | 


وقتی دلت برای یه نفر تنگ می شه و نمی تونی بهش زنگ بزنی یا بری ببینیش و بهش بگی که وااای چقده دلم برات تنگ شده بود؛این حس بدمزه ایه که تیلیک تیلیک اشکهامو متولد می کنه...یک سال از رفتن مادرجون می گذره و واقعن من توی کل این یک سال همه تلاشم رو کردم تا به روی خودم نیارم مادرجونم نیست.حتا وقتی دلم می گرفت و تنهایی می رفتم بهشت زهرا و کلی باهم بودیم هم باور نمی کردم که نیست..وقتی با کسی از جلوی در خونشون رد شدم گفتم:اینجا خونه مادربزرگم است.نه اینکه خونه مادربزرگم بود!...یادم نمیره وقتی فیلم مرهم رو دیدم چقدر دلم خواست بودی..تو مادربزرگ مرهم بودی برام...مرهمی که با تمام وجود هست اما کسی نمی دونه..وقتی شب یلدا و عید شد چقدر دلم خواست بودی..وقتی اونروزها از سرکار بیقرار اومدم خونه، چقدر دلم خواست می تونستم سر چهارراه سامان به جای اینکه مستقیم بیام خونه خودمون، بپیچم سمت راست و بیام پیشت.تا با هم حرف بزنیم.غر بزنیم.تو هی قربون من بری و هی برام خوراکی بیاری، منم ناز کنم که نمی خورم و تو باز بهم اصرار کنی و ازم تعریف کنی که من چه نوه خوبی هستم و آخرش بخندیم و تو از پادردت بگی و من بحث رو عوض کنم... آخرشم سبک و رها از خونت بیام بیرون... .امسال که هوا از آبان انقدر سرد شد و برف اومد من هی غصه تورو خوردم که همیشه سردت بود و بابا باید از آخرای شهریور برات بخاری رو ردیف می کرد...مممم ...دلم برات خیلی تنگ شده. تو جزو چند پدیده زندگی من هستی که هر وقت یادت بیفتم اشکهام تیلیک تیلیک متولد می شن و شاید هیچکی ندونه که ما با هم چه نوه و مادرجونی بودیم..شاید هیچکی ندونه که ما با هم کلی راز داشتیم..کلی حرف داشتیم..کلی ماجرا داشتیم..یک ساله که بازم حرفها و رازها و ماجراهامو به تو می گم.اما فقط گویندم.دیگه کسی نیست که اونم به من بگه و شنونده ش بشم..اینکه نمی دونم کجایی برام ناخوشاینده..اما میدونم خوبی.یه احساسی دارم که خوبی.اما من بدم..!من تنها موندم و بدون تو بدم. دلم برات تنگ شده و نبودنت بعد از یک سال برام عادی نیست و هر روز سخت تر هم می شه..دلم برات تنگ شده و امیدوارم که حرفهای هر روزم رو بشنوی و خوب باشی.می دونم که می شنوی.خوشحالم که با اینکه رفتی، اما هنوز دارمت.با همه وجودم دارمت.


+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:26  توسط کوچولو  | 


چقدر خوبه!..داشتن دوستای خوب.که تا سال ها ندیده باشیشون ولی بهشون نزدیک باشی...مثل من و مامان حریر و البته خود حریر که خیلی بزرگ شده بود.احساس خوبی داشتم و خوشحالم از داشتن دوستای خوب.دوستایی که برات کروکی ایمیل می کنن.کروکی ای که مثل نقشه گنجه و آخرش به گنج می رسی.دوستایی که میشه باهاشون حرف زد و از همه جا گفت وشنید.کلی هم خوراکی های خوشمزه و کادوهای رنگارنگ و دوست داشتنی و یه مشت پسته که مزه اش با همه پسته ها فرق داشت و پر بود از طعم دوستی و مهربونی یه مامان فعال و مهربون که می شه بهش گفت جزو بهترین مامان های دنیاست.

-------------------------------

روزهای خوبی رو می گذرونم با احساس های عجیب و خوب.احساسهای عمیق و مهربانانه.چیزهایی که می خواستم در یه نفر باشه داره برام اتفاق می افته و این امید بخشه....توی این شرایط هر روز به اندازه 2-3 هفته طول می کشه و همین همه چیز رو عجیب تر می کنه...یه جورایی غیرقابل باوره!..نمی دونم چی می شه و واقعن از اولشم نخواستم فکر کنم و بدونم..همین رو دوست دارم..همین که توی لحظه هستم و انگار اینجوری آینده بهتر داره رقم می خوره.بهتر از وقتاییه که هی فکر آینده ای!..اما این احساس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن برام جدید و عالیه...کلی جایزه های خوب از شهر کتاب خریدیم و حالا می فهمم که وقتی می گه: "ز مس تو نه خدا   سرده دمش گرم  " .... .

ممنونم خدا جونم که هستی و به شدت هم هستی.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:27  توسط کوچولو  |