هنوزم روز تولدم حس خیلی خوبی دارم و انگار یه آدم 25 ساله با یه آدم غیراز 25 ساله خیلی تفاوت داره... باید با سرعت زیاد این تفاوت ها رو بیابم و از یافته هام استفاده کنم....مامان موقع فووووت کردن شمع واینا هی ازم عکس می گرفت!!می گه می خوام سال دیگه روز تولدت به عکسهات نگاه کنم..همین حرف ها بهم سرعت می ده و البته یه کمی هم استرس که کلن استرس برا من معنایی نداره...حالا25 سالمه و مامان می گه باور نمی کنه که کوچکترین بچه اش 25 ساله باشه و از روز به دنیا اومدنم می گه و من با دقت گوش می کنم و حس خوبی دارم از شنیدن این ماجرا.ماجرای من.ماجرای من شدن.ماجرایی که 25 سال ادامه داشته و معلوم نیست توی سال 26 ام چطور پیش بره اما امیدوارم خیلی خوب پیش بره... .
سال جدید زندگیم شروع شد و باز به زندگی سلام می کنم...سلاااااااااااااااااااااامممممم من اوووومددددددمممممم.
